عاشقانه ها
post

فصل كوچ فرا رسيده كبوتر احساسم ميخواهد تا اسمان ابي چشمانت پر بكشد ميخواهد عمق نگاهت را درك بكند اجازه پرواز ميخواهد ويزامو صادر كن ميخوام تو قلب مهربونت اقامت بگيرم ميخوام منو از چشمه زيباي محبتت سيراب كني ميخوام اولين و اخرين تبعه كشور وجودت باشم
منو راهيم كن ميخوام قاره هاي وجود ت را كشف كنم دستم را بگير منو وارد دنياي قشنگت كن .دستم را در دستت احساس ميكنم ميخواهم در وجودت خودمو پيدا كنم . ميخوام ترك وطن كنم ميخوام هجرت كنم بيام تو قلبت ساكن بشم اروم بشم دستمو بگير منو به همسايگي قلبت معرفي كني ميخوام وقتي با هم هستيم تمام محاسبات دنيا رو تو چشم هاي تو حل كنم ميخوام معادلاتمو نوبه نو حل كنم ميخواهم تو اسمونت اوج بگيرم و به ماه بگم كه تو مال مني nilofar 

 

 

 بگذار دوباره بنویسم بگذار برایت قصه بگویم از ناگفته هایم باز گویم بگذار برایت بگویم حس غریبانه ام را که با یک نگاه و با یک صدا چگونه دل به تو باختم شدی قبله امالم شدی تمام تنهایی وسکوتم و شدی دنیایی که هیچ وقت آنرا امتحان نکرده بودم چه شیرین و چی محابا دل باختم و خود در تعجبم که چگونه دوباره زاده شدم و چگونه به اوج رسیدم واحساس کردم که با تو همه چیزم .فقر عشق و محبت نبود که چرا که من در اوج بودم . صدای دلنشین و کلمات روح بخش تو مرا ازپیله تنها ییم بیرون کشید نبودی رفته بودی دوری از تو و نبودن در کنارت چقدر احساس تنهایی ریشه وجودم را میجوید و چگونه مرا عزلت نشین شب های بهاری میکرد که هیچ هوای بهاری از تنم عبور نکرد گلهای زیبا را ندیدم و بدون تو در زیر باران راهی نیافتم من تنها شده بودم و این حس گزنده تر از هر نیش عقرب جرار بود. بیقرار صدایت بودم . تو را طلب میکردم و تو را در لحظه لحظه های دلتنگی هایم کم داشتم به چه کسی می توان باز گویم قصه دل را که با نامحرمان پرده دری راز نتوان . دلم میگیرد انگار قفس جسم برای جان شیرینم تنگ است و این احساس که مرا بال و پری داده بودی اما نگفتی در کدام دیار پرواز کنم ؟ پهنه اسمان روح بخش کدامین قبله را برای ارامش دلم اشاره میکند؟ 

 

 

مي دانم كه خوابم و اگرچه دير، ولي سر انجام بيدار خواهم شد...

مي دانم،

تنهايت گذاشتم،

رفتم،

و جز احساس ترس و تنها يي ، چيزي برايت نگذاشته ام.

تنهايي وحشت انگيز در دنيايي مملو از حيوانات آدم نما:

خوك ها

سگ ها 

گوسفند ها

و خوب مي دانم كه راه فرار اگر باشد "مرگ" است.

اما دستانت را براي بار آخر به من بده،

بگذار تا اعماق وجود تنهايي ام را حس كني، 

بگذار براي يك بار هم شده غروب غم انگيزم را با 

"تو" 

قسمت كنم.

شايد گريه كردي ام،

شايد فراموشت كردم... 

nilofar 


| چهارشنبه 10 خرداد 1391 | 20:57 | nilo1991

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید